غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
525
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و كيفيت حال عرضه كردند و امير تيمور ايشان را معاتب و معاقب ساخت و حكم فرمود كه به طرف گيلان روند و بهرنوع كه توانند اسكندر را بدست آورند و ايشان چنانچه در ظفرنامه و مطلع السعدين مذكور است يكشبانه روز ديگر در ميان جنگل و آب و لاى سر - گردان شده بىآنكه اسكندر را بيابند بموكب همايون مراجعت نمودند اما سيد ظهير در تاريخ طبرستان مرقوم كلك بيان گردانيده كه چون امراء ايلغار بملازمت صاحبقران فلك اقتدار بازگشتند و فقدان اسكندر را بعرض رسانيدند آنحضرت برايشان غضب فرموده سوگند ياد كرد كه اگر او را بدست نياوريد شما را سياستى بليغ خواهم كرد لاجرم امرا باز در راه افتاده بولايت تنكابن درآمدند و رسولى نزد سيد هادى كيا كه در آنوقت حاكم آنحدود بود فرستاده پيغام دادند كه اگر ميخواهى كه به مملكت تو تعرضى نرسد اسكندر شيخى را گرفته تسليم نماى سيد بعد از استماع اين سخن قسم ياد فرمود كه آن مردك را نميدانم و نديدهام اما شنيدهام كه در بعضى از جنگلهاء اين ولايت سراسيمه و بدحال مى - گردد مناسب آنكه شما در كنار نمكارود توقف نمائيد تا من كس فرستاده او را پيدا كرده بگيرم آنگاه سيد هادى كيا جمعى از اهل جلادت را بطلب اسكندر شيخى به آن جنگل ارسال داشت و سردار آنجماعت را هزار اسب محمد مىگفتند سيد ظهير گويد كه من هزار اسب محمد را ديدهام و خود از وى شنيدهام كه گفت چون در آن جنگل بجستوجوى اسكندر مشغول گشتيم جمعى از گالشان نشان دادند كه حالا دو نفر مازندرانى با يك عورت و دو طفل نزد ما آمدند و خوردنى خواستند و ما حضرى بود خورده به اين بيشه درآمدند و لشگر سيد فى الحال تاخته بانجانب رفتند و چون اسكندر آنصورت مشاهده نمود هردو طفل را بكشت مادر اطفال آغاز نوحه كرده او را نيز بقتل آورده خود با يك نوكر در پاى درختى بنشست و سپاهيان سيد هادى كيا به او رسيدند اسكندر به زخم پيكان جمعى را مجروح ساخت و آن مردم بر وى تاخته همانجا كارش را فيصل دادند و سرش را نزد سيد بردند و سيد آن سر را پيش امراء صاحبقران روانه گردانيد تا به معسكر صاحبقران والاگهر رسانيدند مؤلف ظفرنامه گويد كه اسكندر از نسل بيژن بن كيو بود و در ميدان مبارزت از رستم دستان گوى مسابقت ميربود مع ذلك بواسطهء كفران نعمت حالش باينمرتبه انجاميد و چون اجل موعود فرا رسيد ازين همه پهلوانى فايدهء نديد رباعى بكون و مكان چيزى از خير و شر * ز كفران نعمت مدان شومتر ز كفران نعمت چه آيد جز اين * كه نقصان عمر است و خسران دين ذكر نهضت چتر همايون فال بر سبيل استعجال بجانب مستقر سرير سلطنت و اقبال چون خاطر همايون فرمان ده ربع مسكون از دغدغه شر اسكندر فراغت يافت از